...ای کاش من هم پرنده بودم؛با شادمانی پر می گشودم

بانوی فروردین

می رفتم از شهر به روستایی؛آنجا که دارد آب و هوایی

بانوی فروردین

 

Sunday, August 29, 2004

*

اعصابم خورده!!!
تعطیلات دانشگاه داره تموم میشه و من توی این همه وقت هیچ کاری نکردم.نه جایی رفتم و نه کار خاصی انجام دادم.
بیشتر وقتها تو خونه م ؛بعضی وقتا هم پیاده روی و بقیش هم تلوزیون!
خلاصه حسابی کلافه ام و حوصلم سر رفته.
ببخشید که خیلی تنبل شدم و کم میام پیشتون.
شما فکری به نظرتون نمی رسه؟

                                               

Tuesday, August 17, 2004

*

پیشه ام نقاشی است
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ؛می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود...

                                               

Monday, August 09, 2004

*

نه بابا نترسین!!!
این همه مدت دیسکو نبودم!
جاتون خیلی خالی بود.تا ساعت 6 صبح اونجا بودیم.دیسکو هم که دیسکو ایرونی!
یکی از دوستامون که اینجا کنسرت گذاره و این حرفا مارو دعوت کرده بود.خیلی خوش گذشت ولی خب طبق معمول همیشه وهمه وقت حرف و حدیث زیاد بود.
آره سحر جون این همون زنه است که می گفتم که از شوهرش جدا شده...آخ اون یکی رو می بینی؟این همونه که می گفتم تازه اومده آلمان و اینجا رو آباد کرده!...اون یکی رو واست نگفتم؛اصلا شوهر بدبختش خبر نداره که هر هفته اینجا پلاسه...اه مرده شوره این مرتیکه هیزو ببرن ...اه زن و بچه ش رو هم نمیاره فقط دنبال یکی میگرده که ... استغفرلله...خدارو شکر فقط یه دعوای کوچولو شد.آخه دیسکو ایرونی بدون دعوا که صفا نداره که آخه!
من موندم که چرا اینا یی که میان اینجا چرا اینقدر زود از هم جدا میشن؟؟؟البته معلومه که من روی صحبتم با همه نیست و فقط یه سریها رو میگم که البته تو همون ایران هم کم نیستن.ما خیلی راجع این موضوع با هم بحث کردیم و ایناییه که الان میخوام بگم همه نظر شخصیه منه.خب خیلی دلیل می تونه داشته باشه.یکیش اینه که تو ایران خیلیا شناگرای خوبین ولی خب آب دم دستشون نیست.حالا فرق نمی کنه مرد و زن نداره.یکی دیگه از دلیلایی که به نظر من خیلی مهمه اینه که خیلیا مخصوصا خانوما تو سن پایین ازدواج می کنن و خیلی چیزارو تجربه نمی کنن بر عکس آقایون محترم.وخب طبیعیه که اساسا ازدواج می کنن که از بند گیرهای چپ و راست خلاص بشن و بتونن یه چیزایی رو تجربه کنن ؛غافل از اینکه تجربه مال آقایونه!!!البته میدونین از شما چه پنهون همشم تقصیر آقایون نیست.خیلی لز ماها راه رو عوضی میریم؛خیلیامون هنوز نمی دونیم چی می خواهیم و هدفمون از آزادی چیه؟اصلا آزادی رو تو چی می بینیم؟من کسی رو نصیحت نمی کنم فقط دارم راجع این موضوع تکراری بحث می کنم که بالاخره شاید به یه جایی رسیدیم!
از طرف دیگه هم نمیشه پا رو حق گذاشت و خب وقتی یه زنی تمام عمرش زیر فشار جامعه مرد سالار بوده بالا خره بعضی موقع ها این فشار یه جوری دیگه ای خودشو نشون میده.
واقعا معنی این آزادی چیه؟بالاخره علم بهتره یا ثروت؟ البته این موضوع خیلی وقته که رو تریبونه ولی خب آدم هر روز با شکلهای جدیدش آشنا میشه.
آزادی به اینه که مانتو تنگ بپوشی؟به اینه که من اینجا به اصطلاح بدون پوشش مسخره اسلامی میرم بیرون؟ به اینه که ماشین بابات رو ورداری بری گل گشت بزنی؟یا تریپ کنی بری بیرون فقط اتو بزنی؟ فقط همین؟؟؟اینا چیزای بدی نیست ولی فقط همین؟پس آزادی اصلی چی میشه؟آزادی فکر چی میشه؟ تو که آزادی رو فقط به همین چیزا میدونی چرا خودتو قاطی کسایی می کنی که دارن واسه آزادیه واقعی زحمت می کشن؟چرا اسم اون دانشجو بیچاره رو که به خاطر آزادی فکر کتک می خوره و زندانی میشه خراب می کنی؟چرا باعث میشی که یه خارجی بعد از سفرش به ایران تو مقالش بنویسه ایرانیهای سکسی؟ چرا میای اینجا خودتو تو دیسکو اینجوری عرضه می کنی که اصالت ایرانی رو ببری زیر سوال؟ نگین که اینطوری نیست.هست!حالا اونایی که اینجا زندگی می کنن بهتر حرف منو درک می کنن.بازم میگم اینا فقط نظر شخصیه منه و همش سعی کردم طوری ننویسم که به همه توهین بشه و همه رو به یه چشم ببینم . البته خیلی هم دوست دارم نظر شما رو هم بدونم .نمی دونم شاید من اشتباه می کنم .ایشالا تو مطالب بعدی دوباره راجبش حرف می زنیم.
به امید روزی که هممون آزاد باشیم و آزاد فکر کنیم!

                                               

Saturday, July 24, 2004

*

باور کنین کامپیوترم خراب بود
الانم که درست شده عجله دارم
می خوایم بعد عمری بریم دیسکو ببینیم چه خبره!!!
خب پس تا بعد...

                                               

Tuesday, July 13, 2004

*آخ آخ آخ
پدرم دراومد از دندون درد.
امروز رفته بودم دندون پزشکي٬بهم گفت که دندونت بايد عصب کشي بشه.دکتر گفت که بيمه از اول امسال عصب کشي رو پرداخت نميکنه.آخه بخاطر موقعيت فعلي اقتصادي آلمان بيمه ها از اول امسال خيلي بامبول در ميارن.داشتم ميگفتم٬دکتر گفت که بايد ۱۵۰يورو خودتون بپردازين٬گفتم من دانشجو هستم و تمام اين مبلغ را يکجا نميتونم بپردازم و اون پيشنهاد داد که قسطي بدم و با من خيلي هم دردي کرد که آره اين بيمه هاي کثيف فقط به فکر خودشون هستن واز مردم سوءاستفاده ميکنن و به من يه چيزي داد و امضاء کردم تا پولشو قسطي بدم.پيشه خودم گفتم عجب آدم خوبي.بعد دندونمو بي حس کرد که ايشاالله بميره٬مردم ا ز درد آمپولش وشروع به درست کردن دندونم کرد......وسط کار گفت ميدونينمن با يه متد جديد و ديجيتال عصب کشي مي کنم بخاطر همينم بيمه پرداخت نميکنه.فهميدم پدرسوخته شارلاتان سرم رو کلاه گذاشته٬اول به من گفت بيمه عصب کشي رو پولشو نميده و وقتي کارو شروع کرد به من اين خبر رو ميده که اين آقا فقط اين متد جديدو اجراء ميکنه و واسه همين بيمه پرداخت نمکنه.کارد بهم مي زدي خونم در نميومد.وقتي کارش تموم شد بهش گفتم ....ولي اين درست نبود که شما اينو از من قايم کردين و وقتي از من امضاء گرفتين حقيقتو گفتين!!مرتيکه الاغ به من ميگه آخه دندون شما خيلي خراب بود٬ميگم آخه اين موضوع ربطي به سوال من نداره و مگه شما ميوه فروشي دارين که کيلويي حساب ميکنين؟؟؟؟
خلاصه سرتونو درد نيارم..به قول يکي از دوستان٬وقتي وضعيت اقتصادي کشوري خراب بشه٬شارلاتان بازي و سر مردم کلاه گذاشتن زياد ميشه.خلاصه هرجاي دنيا اگه مردمش اطلاعاتي در مورد حق خودشون نداشته باشن ٬هميشه آدمهايي پيدا ميشن که از اين بي اطلاعي مردم به نفع خودشون استفاده کنن هر چند که شغل شريفي مثل پزشکي داشته باشن.
ايشاالله بميره هنوز دندونم درد ميکنه٬با اون متد جديدش!!!!!!

                                               

Friday, July 02, 2004

*يادمه چند سال پيش که اومده بودم ايران٬چيزايي رو تو بعضي خانواده ها و فاميل مي ديدم که حتي براي من هم که اينجا بزرگ شدم غريبه نبود .يادمه هر جا که مي رفتيم مامان باباها از پسراشون چه تعريفايي که نمي کردن!
...پدر سوخته شيش تا دوست دختر داره...اين تلفن امونمونو بريده...بچم کازانواست...بچم دختر کشه.و اگه از وضعيت خراب زناي روسپي ميشد که چرا اينقد زياد شدن دلايلي رو مي شنيدم که مخم سوت مي کشيد .بعضياشون عقيده داشتن که خوبه باز اينا هستن که پسرا يه تجربه اي کسب کنن وگرنه تا يه دختر دستي به سر و روشون مي کشيد٬ عاشق مي شدن!!!
اون هفته هاي اول با همشون بحث داشتم. بهشون مي گفتم که من مخالف کاراي پسراتون نيستم ولي مثلا يه نکته اي که اعصابمو خورد مي کرد اين بود که مثلا همين خانم و آقا خودشون يه دختر ۲۵ ساله هم داشتن که عقد کرده بود ولي هنوز خونه پدرش بود.نکته جالبش اينه که الان مي خوام بگم...
يادمه يه شب خونشون دعوت بوديم .دختره خيلي پکر بود . ازش پرسيدم که اجازه دارم تو اتاقت سيگار بکشم؟گفت خواهش مي کنم.همين طور که داشتيم مي رفتيم تو اتاقش دستمو انداختم پشت کمرش و اونو به طرف اتاق هل دادم که اون اول بره تو .
چنان آهي از اين دختر مادر مرده در اومد که من خيلي ترسيدم.گفتم آخه من چي کار کردم؟اشک تو چشماش بود.بليزشو زدم بالا.از ديدن سياهي پهلوش دلم کباب شد.
دليل اين مجازات ٬دير اومدن به خونه بود اونم دختري که با شوهر خودش رفته بيرون!نگين که اي بابا چه پدر و مادر بي فرهنگي.از اين آدمايي که تعصب آبکي اونم فقط واسه دختراشون دارن٬دور و ورتون زيادن.اين پدر مادر همون آدمايي هستند که موقعي که خودشون تو سن ۳۴ سالگي با هم ازدواج کردن ٬همه امريکا و اروپا رو گشته بودن و هنوز که هنوزه از فتوحات و روشنفکريشون تو اروپا و امريکا با غرور تعريف مي کنن.
تا زماني که پدر و مادر ها يا اصلا خود ما ٬عفت و پاکدامني رو فقط تو سالم موندن پرده بکارت ميدونيم همين خواهد بود.
ولي تا کي ؟آيا من به عنوان يک زن احتياج به تجربه ندارم؟آيا من زن نبايد عاشق بشم؟نبايد اجازه انتخاب طرز زندگيمو داشته باشم؟
اين حقوق حقه يه انسانه!!!
يه کاري نکنيم که زنها و دخترامون بهمون دروغ بگن و اداي دختراي آفتاب مهتاب نديده رو برامون در بيارن!!!

                                               

Saturday, June 26, 2004

*چه خوشکل شدي امشب!!!
نمي دونم چرا ما (منظورم ما زناست) هميشه مجبوريم زيبا باشيم؟
از همون قديما هم مي گفتن زن مظهر زيباييه و امروزه هم اکثرا خانوما واسه اينکه سينه هاي بزرگتر ٬پوست زيباتر و هيکل قشنگتر داشته باشن ميرن زير تيغ جراحي که اين موضوع خودش يه مد شده.نمي دونم چرا اين اعتماد به نفس از خانوما گرفته شده که خودشونو همون جوري که هستن قبول کنند ٬يا حداقل واسه دل خودشون به خودشون برسن .من خيلي هم موافق اينم که خانوما هم به آرايششون هم به فيگورشون حسابي برسن البته تا زماني که زياد غير طبيعي نباشه.
اگه توجه کرده باشين(البته بيشتر تو فرهنگ ما) تا اونجايي که من تجربه کردم فکراي قديمي مثالهاي جالبي دارن که من مي تونم ساعتها بهشون بخندم مثلا:اي بابا مرد که نبايد قشنگ باشه.يارو مرده يه خيک داره که نمي تونه شومبولشو ببينه اونوقت براي اينکه اين اعتماد به نفسو سالهاي سال بهش دادن ميگه من مردم و احتياجي هم ندارم که خوشکل و خوشتيپ باشم.به قول معروف ....مرد بايد پولدار باشه ٬کچل و بد اخلاق.
حالا من يه خبر جديد واسه اين آقايون دارم.ما خانومها از هيکل هاي زيبا ٬شکم هايي که سيکس پک دارن٬صورتهاي تميز و اصلاح شده ٬بدن هايي که بوي گند عرق نميدن٬ پشت گردنهاي تميز و بدون شوره و ناخونهايي که زيرشون يه من کثافت نباشه ٬به پير به پيغمبر خوشمون مياد.مطلب ديگه اي که واسم جالبه اينه که در فرهنگ ما يه زن در دست پخت و بچه داري خلاصه ميشه .به خدا که شخصيت و توانايي ما فقط توي آشپزخونه نيست .اي کاش زماني اين اعتماد به نفس به خانوما داده ميشد که هر کاري که مي کنن از آشپزي گرفته تا جراحي زيبايي همه و همه براي دل خودشون باشه نه براي اينکه فقط مردا خوششون بياد يا ازشون تعريف بشه.اينو ياد بگيريم که هر وقت رفتيم جلوي آينه٬خودمون به خودمون بگيم:
چه خوشکل شدي امشب...

                                               

Monday, June 21, 2004

*يه واکنش

اين فيلم واکنش پنجمو ديدي؟
زنيکه احمق.
ديدي چه کولي بازي درآورد؟
بيجاره اون خدا بيامرز ٬که هي تو قبر مي لرزيد.يه پدر شوهر داشت٬مثل دسته گل٬چه مرد با خدايي.به اين زنيکه مي گفت:کار ميکني٬هميشه با رفيقات ميري ول گردي٬منم که دو تا پسر عذب تو خونه دارم.اجازه نداري بچه هاي پسرمو بزرگ کني.
خب راست ميگفت.آخه بگو زنيکه ٬حالا فکر کردي شاخ غولو شکستي؟
۹ ماه بچه ات رو تو شيکمت اين ورو اون ور کردي٬يا ساعتها درد زايمان کشيدي٬خب که چي ؟ کار اصلي رو اون مرده کرده نه تو!!!
ٔٔٔٔٔٔٔٔد آخه همين زنهاي از خدا بي خبرن که واميستن توي رو مردهاي زحمتکش و عصبانيشون ميکنن.اونوقت اگه بزنن دکو پوزشونو بيارن پايين٬اين زنهاي خراب چيه اسمشون؟... فيليميست؟ فيمينيست؟...ميان هي دم از حق و حقوق زنها مي زنند.آخه پيغمبرمون گفته:زن از دنده چپ مرداست٬زن هميشه بايد حرف مردشو گوش بده.
بگيرين بتمرگين توي خونه هاتون٬همسر فداکاري براي شوهراتون باشين.
خب ديگه برين اينجوري وانستين منو نگاه کنين.
الان سرورتون مياد خونه ٬بايد همه چيز حاضر وآماده باشه.
ددد...برو ديگه!!!!!!!

                                               

Saturday, June 19, 2004

*نمي دونم تا حالا واستون پيش اومده که ...٬وايستا اول سيگارم رو روشن کنم....
آها کجا بودم؟
داشتم مي گفتم...
تا حالا واستون کسي انقدر مهم بوده که تمام شعارهايي که تو زندگيتون مي دادين٬فراموش کرده باشين؟
تمام قولهايي رو که خودتون به خودتون داده بوديد٬ که اگه اينجوري بشه اونجوري مي کنم.
همش زر مفته.آدم بايد توي اون موقعيت باشه بعد اگه به پرينسيپهات عمل کردي درسته
بعضي وقتها٬ فکرهاي يک سال پيشم رو که مرور مي کنم به خودم مي خندم.بيخود نيست که همه ميگن بايد تجربه پيدا کني٬بعدا خودت مي فهمي.
خوشحالم که به من اين اجازه داده شد که تجربيات زندگي رو خودم تجربه کنم.
شايد بعضي وقتها سخت باشه ٬ولي اونم واسه خودش لذتي داره.

                                               

Thursday, June 17, 2004

*دلم يه چيزي مي خواد...
صبر کن ببينم...
اين يخچال ما هم که مثل بازار عرباست.
آهـــــــــــــــــــان!
قارچ که داريم ٬گوشتم که داريم ٬ولي خب کمه.اشکالي نداره عوضش قارچ زياد داريم
آخ جون سس گوجه هم داريم٬آردم که داريم٬ديگه چي مي خوام؟؟؟
اصلا چي مي خوام درست کنم؟
اهه!!!شراب قرمز هم که داريم.
فهميــــــــــــــدم!!!
يه دقيقه وايستا الان ميام...
.......
الان يه ساعت بعده .تا اينجــــــــــا خوردم٬عينهو اسب.
تا حالا همچين پيتزايي نخورده بودم.
جاتون خالي!

                                               

Wednesday, June 16, 2004

*دلم خيلي گرفته...
احساس مي کنم خيلي تنهام.
دلم يه دوست مهربون مي خواد.دوستي که هر وقت حالم گرفته بود با يه زنگ پيشم باشه.ديگه داره يادم ميره با دوست بيرون رفتن و شيطوني کردن و از اين جور کارا رو.تا دوازده سالگي که توي ايران بودم هميشه سرم شلوغ بود.اين مي رفت اون ميومد.از ته دل مي خنديديم.خودمم آخر شيطونا بودم.
وقتي اومدم اينجا همه چي تموم شد .اولش که زبان بلد نبودم بعدشم هر رفيقي که پيدا کردم يا فقط موقعي که باهام کار داشت رفيق بود يا اگه هم بر حسب اتفاق آدم درستي بود از شهر ما مي رفت.نمي دونم اين چه مدلشه که من هر وقت يه دوست خوب پيدا مي کنم ٬يه چيزي يا يه اتفاقي ميافته که ازم دور مي شه!
دلم يه دنيا گريه ميخواد...

                                               

Monday, June 14, 2004

*کي گفته خوشبختي اينجاست؟
کي گفته آزادي اينجاست؟
کي گفته همه چي اينجاست؟
کي گفته اينجا خيلي قشنگه؟تو گفتي؟اصلا تو واسه قشنگيش اومدي؟
آزادي رو هم که تو ايران بيشتر داري.تو خيابونا٬تو خونه ها٬تو...
خودم با دو چشام ديدم يه آقاهه داد مي زد آزادي يه نفر!
کي گفته اينجا شبا همه جا بزن برقصه و همه مستن و اونجا همه مشغول راز و نياز؟
اصلا کي گفته که اينجا شباش قشنگه و اصلا خاک مرده نپاشيدن؟
پايينشو ديديم٬بالاشم ديديم!
اينجا با همه خوبيهايي که شما ازش سراغ دارين٬
تهرون نمي شه!!!

                                               

Sunday, June 13, 2004

*يه خانمي بود که...

يه خانمي بود که خارجيا يه جايزه خيلي مهم بهش داده بودن٬اما اين خانمه چون مي ترسيد در مورد آدماي زورگو و قلدر اظهار نظر بکنه٬مدام مي گفت:من قهرمان نيستم٬بدا به حال ملتي که نياز به قهرمان داره.يه عده هم حرفشو باور کردن. حالا ديگه فرقي بين قهرمان و ترسو وجود نداره و اون خانومه هم داره با پول جايزه ش زندگي شاهانه مي کنه.
واقعا بدا به حال ملتي که از بدبختي دست به دامن هر کس و ناکسي بشه.
شايد بهتر باشه به (خانمي)يه نقطه اضافه کنيم تا واسمون ملموس تر باشه!

                                               

Thursday, June 10, 2004

*امروز اصلا حوصله نداشتم٬مامانم هر چي مي گفت مي پريدم بهش.اونم بهش بر مي خورد.اين شه شه هم همش خميازه مي کشه ٬اعصابمو خورد کرده.
امروز دانشگاه تعطيل بود.چن تا امتحان دارم که اصلا لاي کتاب رو هم باز نکردم.اين روزا اعصابم بد جوري ريخته به هم .دلم يه تعطيلات طولاني مي خواد.دلم مي خواد يه سري بيام ايران٬گر چه هر بار که اومدم اين فاميلاي نازنين هزار تا حرف و حديث واسمون در اوردن ولي خب با اين حال دلم واسه همه تنگ شده.يادمه دو سال پيش که اومدم ايران داشتم از گرما خفه مي شدم٬اين روپوش لامصب هم هي مثل کنه مي چسبيد بهم٬ولي من مونده بودم که اين دخترخانوماي خوشکل تو اون گرما چطوري اين همه با ماله ماليده بودن به خودشون.باور کنين من اگه فقط يه ريمل به چشمم مي زدم٬از بسکه عرق مي کردم مثل سرخ پوستايي مي شدم که مي خواستن برن شکار!گذشته از اين حرفها خيلي دلم مي خواد ايران زندگي کنم٬شايدم اين کارو بکنم البته هر وقت درسم تموم بشه.يه چيز ديگه که واسم جالب بود اين بود که همه دختراي فاميل لهجه امريکايي و دماغاي عملي که همه رو انگار يه دکتر عمل کرده داشتن.نمي دونم اينا از بوي اين همه چسي که واسه همديگه ميان حالا از لباس گرفته تاخواستگاراي دکتر و مهندسو جهيزيه و ...خفه نمي شن؟نمي دونم اين چه مرضيه که تو ايران همه چي شده چشم و هم چشمي؟يادمه بچه خواهرم داشت نامزد مي کرد.خواهرم هي مي گفت اگه جشن اين جوري يا اون جوري باشه ٬تو دهنيه محکميه واسه فاميل! اولش بدم اومد که چرا طرز فکرش اين جوري شده ولي بعد از دو هفته ديدم اي داد بي داد اگه ما بخوايم اروپايي بازي در بياريم٬ديگه کسي مارو آدم حساب نمي کنه. پس منم مثل خودشون شدم .البته اين متد رو فقط براي مدتي که ايران هستم به کار مي برم چون اينجا واسه کسي فرق نمي کنه که تو چي هستي و کي هستي حالا چه تو دانشگاه چه تو محل کار!
خلاصه اين فقط برداشت من بود ٬شايدم اين جوري نباشه.
شما چي فکر مي کنين؟

                                               

*واي از دست اين شيمبل گوز!
بابا اينم خودشو کشته!
دلم واسه زنش مي سوزه.خدا بهش صبر بده.
بابا ازتون کم مياد بياين نوشته هاي منو هم بخونين؟
به خدا دست مستمند گرفتن ثواب داره هاااااااااااا!

                                               

Wednesday, June 09, 2004

*واي که چقدر هوا گرمه...
خفه شدم از گرما!!
اينجا امروز حدود ۴۰ درجه بود. منظورم از اينجا جنوب آلمانه
هوا انقدر گرم بود که نمي تونستم خودمو تکون بدم
امشب قرار مامانمينا بيان پيشم
راستي يک خبر جديد
جنيفر لوپس هم دوباره ازدواج کرد.اين ازدواج سومش البته با شوهر اوليش ...
خدا شانس بده!
من از صميم قلب به تموم عشاق سينه چاکش تسليت مي گم
برادر٬غم آخرت باشه!

                                               

Tuesday, June 08, 2004

*امسال ۲۴ ساله شدم
خودمم باورم نمي شه ولي خب چاره ندارم که!
امسال شروع خوبي نداشت ولي اميدوارم خوب تموم بشه
تازه مي خوام بنويسم
مي دونم که بي صبرانه منتظر نوشته هام هستين٬اما خب...
حالا خوب فکرامو که کردم بهتون خبر مي دم!

                                               

 






قوچ
از پشت یک سوم
شیمبل قیطون
اژدهای شکلاتی
عاشقانه های نرگس
نابخشوده
اطلسی
حرفای خودمونی
شوشو جون
تیغ ماهی
شبگرد
بانو